
هوا خنک بود وقت رفتن. جمعه بود و بخار ،شيشه هاي مغازه را گرفته بود و من با مدير مسئولمان مشغول صحبت در باره
ماندن يا رفتن من بود .وقتي اسرار ميکرد که نروم کمي ته دلم مي لرزيد که
آيا بروم يا نه ؟ وقتي وقتي کمي ميگذشت باز تصميم اوليه را مي گرفتم.
راستش نه کارش سخت و نه دردسر زياد بلکه دليل اصلي من براي رفتن درس خواندم بود(کنکور) و
همين !......ولي در هر صورت اميدوارم (زياد) که سال اينده ر دانشگاه شهر
خودم باشم. هي ي ي ي ...(از ته دل)
پ.ن : اصلا نفهيمدم که چي نوشتم ؟