
نميتوانستم بنويسم و اصلا نمي دانستم بنويسم يانه
امروزبعد ازاينکه از محل کار به خانه امدم و شام خوردم در حال کار با کامپيوتر بودم که صداي شيون و ناله تمام کوچه را پيچيد , با تام دستپاچگي وارد کوچه شدم و متوجه شدم صدا مربوط خانه همسايه ميشود.بي اختيار وارد حياط که همسايه شدم و.....
پسر همسايه را ديدم که طناب در گردنش بود و خودش را دار زده بود.
تمام وجودم را ترس؛ اظطراب؛ ووحشت فراگرفته بود...او نوار زندگي خودش را پاره کرده بود !سردي هوا هم باعث اين نشد همسايه ها به کوچه نيايند....ماندم هيران و ويران که چه کنم؟ سريع به اورژانس زنگ زدم بعد از 10 دقيقه خودشان را رساندند اما حيف کمي دير شده و او پرواز خود را کرده بود.
سوال ها شروع شد ..... چرا او اين کار را کرده است چرا؟ و من هم مانند بقيه در جستجوي جواب هستم!
۰یک دقیقه سکوت۰